گشتالت درمانی

گشتالت درمانی: گشتالت درمانی رسماً در نیویورک و زمانی که فرتیس پرز 53 ساله بود تولد یافت. پرز در سال 1921 درجه دکتری خود را در طب از دانشگاه فردویش ویلهلم گرفت. او تخصص خود را در روانکاوی همراه کارن هورنای، کلاراهابل و ویلهلم رایش گذارند و در موسسه روانکاوی در وین باهلن دوچ همدرس بود.

پرز در آفریقای جنوبی یک موسسه روانکاوی بنیان نهاد و دوازده سال در آن موسسه به تحقیق پرداخت و در طول آن مدت اصول بنیادین و اساسی آنچه را که او بعداً گشتالت درمانی نامید، تدوین کرد. گشتالت یک واژه آلمانی است که نمی توان دقیقاً آن را به انگلیسی ترجمه کرد اما معنای آن را می توان این گونه توضیح داد:

گشتالت عبارت است از یک نظام، شکل بندی یا کلیت که به مثابه مجموعه وحدت یافته دارای ویژگی هایی است که با جمع بندی اجزاء و روابط آنها قابل حصول نیست.

گشتالت ممکن است به ساختارهای فیزیکی، به کارکردهای روانی و فیزیولوژیایی یا به واحدهای نمادین اطلاق شود( انگلیش و انگلیش 1958، صفحه 225)

شیوه درمانی جدید در آغاز تقریباً هیچ مثمرثمر به نظر نمی رسید. پرز به شهرهای گوناگونی نظیر کلولند، دیترویت ، تورنتو و میامی سفر کرد تا تخصص در این شیوه درمانی جدید را به گروه های آموزش دهد و مردم را نیز به آن علاقه مند سازد.

سرانجام زمانی که پرز به بیگ سور رفت شهرتش زبانزد عام و خاص شد. در موسسه ایسلن، با افرادی همچون ویرجینیا ستیر، برنارد گونتر و ویل شوتس رقابت می کرد. پرز معتقد بود تکنیکهای مورد استفاده گونتر و شوتس با استفاده از آرای دیگران بوده است و این تکنیکها تنها علاجی موقتی را برای درمانجو فراهم می آورند. پرز که با درمان سریع مخالف و برای اصالت احترام قائل بود، موسسه گشتالت درمانی خود را در سال 1969 در کویکان کانادا و در جزیره ونکوئر بریتیش کلمبیا تأسیس کرد. نه ماه پس از تأسیس این مرکز پرز در اثر ابتدا به سرطان پیش رفته لوزالمعده از دنیا رفت. در آخرین غروب زندگی اش، در روز چهاردهم مارس 1970 در حالی که در لبه تخت در بخش مراقبت های ویژه نشسته بود، سیگاری درآورد تا روشن کند. پرستارش با عجله به سمت او دوید و در حالی که قوطی سیگار و فندکش را می گرفت، گفت:« دکتر پرز، نمی توانید اینجا سیگار بکشید.» فریتس به او نگاهی کرد و گفت:« هیچ کس نمی تواند به فریتس پرز بگوید چه کار بکند یا نکند.»، و آن گاه به پشت افتاد و مرد. پرز در زمان مرگش بر این اعتقاد بود که گشتالت درمانی مسیر پیشرفت را طی می کند. او می گفت رشد یک نظریه، همچون رشد انسان، طی فرایندی صورت می گیرد که از آن به عنوان« تکامل» یاد می کرد. او کسی نبود که پس از طرح آرای خود کتاب نظریه اش را ببندد و آن را انجیل قلمداد کند. بلکه، او هر چه بیشتر در رفتار انسان غور و بررسی می کرد و در نظریه خویش نیز تجدیدنظر می نمود.

سرشت انسان

براساس نظریه گشتالت، مهمترین چیزهایی که باید به آنها توجه کرد، افکار و احساسات افراد در همان لحظه ای است که آنها را تجربه می کنند. رفتار بهنجار و طبیعی وقتی صورت می گیرد که فرد به عنوان ارگانیسمی کلی عمل می کند و عکس العمل نشان می دهد. بسیاری افراد زندگی خود را به بخشهایی تقسیم می کنند و تمرکز و توجه خویش را در برهه از حیات به متغیرها و رویدادهای گوناگونی معطوف می دارند. پیامدهای چنین پراکنده سازی و تجزیه ای را می توان در زندگی ناموفق این افراد، که از بی حاصلی تا رویدادهای مخاطره آمیز امتداد می یابد، مشاهده کرد. دیدگاه گشتالتی از سرشت انسان یک دیدگاه مثبت است؛ یعنی افراد می توانند موجوداتی خود نظم دهنده، با قدرت نیل به احساس وحدت و یکپارچگی در زندگی شان باشند.

در نظر پرز(1969) شخص یک کلیت زنده است و نه موجودی که تنها در مغزش خلاصه شود. اینکه می گوید انسان وقتی حال و روزی بهتر خواهد داشت که ذهن خویش را رها سازد و به حواس خود تکیه کند، به آن معنا بود که بدن و احساسات ما، حقیقت را بهتر از زبانمان که از آن برای پنهان ساختن حقیقت از خود استفاده می کنیم، به ما می نمایاند.علایم بدنی، همچون سردرد، کهیر، کشیدگی گردن و درد معده می تواند نشانگر این باشد که باید در رفتارمان تغییر به وجود آوریم. پرز معتقد بود آگاهی به تنهایی می تواند شفابخش باشد. وقتی فرد در آگاهی کامل به سر می برد، حالتی از خود نظم دهندگی( خودگردانی) ارگانیسمی در وی پدید می آید و کلیت شخص بر او کنترل می یابد.

افرادی که از سلامت روانی برخوردارند، قادرند آگاهی خویش را بدون تأثیرپذیری از محرکهای محیطی گوناگون که دایم برای جلب توجه ما در حال رقابت هستند، حفظ نمایند. این گونه افراد می توانند به طور کامل و به روشنی بر نیازهایشان و راه های محیطی برآوردن این نیازها احاطه و کنترل داشته باشند. افراد سالم نیز از تأثیر تعارضات درونی و ناکامی ها مبرا نیستند، اما آنها با توجه به تمرکز توجه و آگاهی بیشتری که دارند، قادرند مشکلات خویش را بدون پیچیده تر کردن آنها با شرح و تفصیل های خیالی، حل کنند. این افراد همچنین تضادهایشان را با دیگران، در صورت امکان، حل و فصل می کنند و در غیر این صورت آنها را به فراموشی می سپارند. افرادی که آگاهی بالا و کاملی از نیازها و محیط خود دارند، می دانند کدام مشکلات و تضادها حل شدنی و کدام ها حل نشدنی اند. در نظریه پرز، کلید سازگاری موفقیت آمیز ایجاد مسئولیت شخصی است، یعنی مسئولیت برای زندگی خویش و پاسخ به محیط خود. بیشتر دکترین پرز را می توان در شعار گشتالتی معروف او خلاصه کرد( پرز،1969):

من کار خودم را می کنم و تو کار خودت را.

من به این جهان نیامده ام که مطابق انتظارات تو رفتار کنم،

و تو نیز به این جهان نیامده ای که مطابق انتظارات من رفتار کنی.

و اگر از روی تصادف یکدیگر را دریافتیم، زهی خوشبختی و اگر نه، کاری نمی توان کرد،(ص 4)

شخص برخوردار از سلامت روانی، در هر بار عمیقاً بر یک نیاز(شکل) تمرکز می کند و در همان حال نیازهای دیگر را به پس زمینه می راند. وقتی آن نیاز برآورده شد- یا گشتالت بسته یا کامل شد- آن نیاز به رده پایین تر رانده می شود و نیازی تازه در کانون توجه قرار می گیرد(شکل می گیرد). رابطه شکل- زمینه ای که به صورت موزون برقرار است، وجه مشخصه شخصیت سالم است. نیاز غالب ارگانیسم( موجود زنده) در هر زمان به صورت شکل پیش زمینه در می آید و نیازهای دیگر، لااقل به طور موقت به پس زمینه رانده می شوند. شکل پیش زمینه همان نیازی است که هر چه زودتر باید برآورده شود، حال می خواهد این نیاز حفظ جان فرد یا دیگر نیازهای نه چندان مهم تر فیزیکی یا روانی وی باشد. برای آنکه فرد بتواند نیاز خود را برآورده سازد، گشتالت را ببندد و با فراغت به چیزهای دیگر بپردازد، او باید تعیین کند چه نیازی دارد و چگونه باید برخود و محیطش کنترل و احاطه پیدا کند. حتی نیازهای صرفاً فیزیولوژیکی فرد تنها از طریق تعامل ارگانیسم با محیط برآورده می شود( پرز،1975).

به اعتقاد پرز، افراد روان رنجور کسانی هستند که در هر بار می کوشند به بیش از یک نیاز( به چندین نیاز) توجه نشان دهند و در نتیجه در ارضای کامل یک نیاز ناموفق می مانند. افراد روان رنجور همچنین همه توان خود را به کار می گیرند تا دیگران را وادار به انجام دادن کاری برای خویش کنند که خودشان برای خویشتن انجام نداده اند. این افراد به جای اداره امور خویش، زمام زندگی شان را به دست بقیه می سپارند تا آنان نیازهایشان را برآورده کنند. خلاصه آنکه افراد با عمل نکردن صحیح در زندگی، به یکی از شش طریق زیر مشکلات بیشتری برای خود ایجاد می کنند:

1- قطع تماس با محیط: افراد ممکن است آن قدر انعطاف ناپذیر شوند که رابطه خود را با دیگران یا با منابع موجود در محیط قطع کنند.

2- هم آمیزی:افراد ممکن است آن قدر با دیگران درهم آمیزند یا آن قدر منابع محیط  را در خود حل کنند( به خود ببندد) که دیگر واقعاً ندانند چه کسی هستند. در چنین حالتی، محیط بر فرد غالب می شود.

3- کارهای انجام نشده: افراد ممکن است نیازهای برآورده نشده، احساسات ابراز نشده یا موقعیتهای ناتمامی در زندگی خویش داشته باشند که آنها را برای توجه به خودشان بی قرار و ناآرام می سازند( چنین موقعیت هایی در رؤیاهای فرد مجال بروز می یابند).

4- جداسازی: افراد ممکن است بکوشند نیازی را کشف کنند یا نیازی را منکر شوند تا مثلاً بتوانند پرخاشگری خود را نشان دهند. ناتوانی در یافتن نیازهای خود و دستیابی به آنها ممکن است نتیجه تقسیم زندگی خود به بخشها یا اجزایی باشد.

5- نیمه برتر/ نیمه پست تر: در شخصیت فرد ممکن است انشقاقی حاصل شود بین آنچه فکر می کند « باید» انجام دهد( نیمه برتر) و آنچه « می خواهد» انجام دهد( نیمه پست تر)( به پاسونز، 1975 نگاه کنید).

6- قطبیت( دو گانگی ها): افراد معمولاً گاهی بین دوگانگی های موجود و طبیعی در زندگی شان خود را دچار مخمصه می کنند؛ نمونه هایی از این قطبیتها و دوگانگی اینها هستند: بدن- روان، خود درون- جهان بیرون، عاطفی- واقعی، کودکی- بلوغ، زیستی- فرهنگی، نظم نثر، غیرارادی- ارادی، فردی- اجتماعی، مهرورزی- پرخاشگری، آگاهانه- ناآگاهانه. به نظر می رسد بخش عمده ای از زندگی روزانه ما مصروف حل تضادها و تعارض هایی می شود که این قطبیت های متعارض برای ما ایجاد می کنند.

آساگیولی(1965) پنج نوع قطبیت را نام می برد:

  • فیزیکی: نرینگی- مادینگی و دستگاه عصبی پاراسمپاتیک- سمپاتیک.
  • عاطفی: لذت- درد، شور و هیجان- دلمردگی، عشق- نفرت.

3– روانی: پدر و مادر بودن- کودک بودن، اروس( احساس)- لوگوس( خرد)، نیمه برتر- نیمه پست تر.

4– معنوی: تردید فکر- جزم اندیشی.

5– بین فردی: مرد، زن- سیاه، سفید- مسیحی، یهودی.

نظریه مشاوره

برای استفاده از نظریه پرز در مشاوره با کودکان باید پنج لایه روان رنجوری را که پرز( 1971) مطرح می کند، مدنظر داشت. این پنج لایه را از آن جهت طرح کرد تا نشان دهد چگونه افراد زندگی خود را بخش بخش می کنند و مانع از موفقیت و رشد و بالندگی خویش می شوند. این پنج لایه یک سلسله مراحل یا معیارهای مشاوره را برای فرایند مشاوره شکل می دهند؛ در واقع، آنها را می توان پنج گام برای شیوه گشتالتی بهتری در زندگی درنظر گرفت.

1- لایه شخصیت بدل. بسیاری افراد با فریب خود می کوشند، به آنچه نیستند تظاهر کنند. مشخصه لایه شخصیت بدل، وجود تضادهای فراوان در چنین افرادی است. این تضادها هرگز حل نمی شوند.

2- لایه آمیخته با هراس. هرچه افراد از ترفندهای حقه بازی( شخصیت بدل خویش) آگاه تر می شوند، ترس همراه با این حقه بازی ها نیز وجودشان را بیشتر فرامی گیرد. این تجربه اغلب برای فرد ترسناک است.

3- لایه بن بست. افراد وقتی در این لایه گرفتار می آیند که حمایت محیطی از ترفندها( حقه بازی ها) یشان را از دست می دهند و در می یابند برای کنارآمدن با ترس ها و نفرت هایشان راهی وجود ندارد. افراد اغلب در این مرحله درمانده می شوند و از ادامه حرکت امتناع می کنند.

4- لایه فروپاشی از درون. افراد به تدریج آگاه می شوند که چگونه خود را محدود می سازند؛ بدین ترتیب آنان آزمودن رفتارهای جدید را در محیط  مشاوره شروع می کنند.

5- لایه انفجار. اگر تجربه رفتارهای جدید بیرون از محیط مشاوره موفقیت آمیز باشد، افراد به مرحله انفجار می رسند. آنان در این مرحله می فهمند که نیروی استفاده نشده زیادی در درونشان وجود دارد که با ادامه دادن به رفتارهای متظاهرانه در آنان محبوس شده است.

پرز معتقد بود پیشرفت در این پنج لایه روان رنجوری وقتی به بهترین وجه قابل حصول است که مشاهده کنیم چگونه دفاع های روانی با وضعیت عضلات یا به تعبیر خود وی با سلاح بدن در ارتباط است. می گفت نشانه بدنی، بهتر از واژگان یا زبان درمانجو حقیقت را باز می تاباند و با برون ریزی احساسات بهتر می توان از آنچه در درون فرد نهفته است، اطلاع پیدا کرد. از درمان جویان می خواست افکار و احساسات خود را بر روی صندلی هایی خالی، با این تصور که هم اکنون روی آنها افراد مهم زندگی شان نشسته اند، نشانه روند و بیرون بریزند. اغلب او از درمان جویان خود می خواست چندین نقش ایفا کنند تا از این طریق علت و ریشه تضاد شخصی آنان را شناسایی کند. پرز با تأکید بر حالت بدن، لحن صدا، حرکتهای چشم، احساسات و ادا و اطوار فرد، ایده پسخوراند را به عنوان عاملی درمانی که راجرز مطرح کرده بود، بسط و توسعه داد.

درمانگرانی که از شیوه گشتالت درمانی استفاده می کنند، بر تجربه های مستقیم تأکید می ورزند. آنها می کوشند درمانجو به آگاهی درباره اینجا و اکنون( جا و لحظه کنونی) دست یابد و مانع از آن می شوند که این آگاهی به هر نحوی در درمان جو مسدود و منقطع گردد. گشتالت درمانی به عنوان رویکردی تجربی با نشانه ها و تحلیل آنها سروکار ندارد. بلکه آنچه در این شیوه حایز اهمیت است، وجود کلی و یکپارچگی فرد است. در نظر پرز، یکپارچگی شخصیت و رشدیافتیگ فرایندهای بی انتهایی هستند که به طور مستقیم با آگاهی شخص از اینجا و اکنون ارتباط دارند. وقتی نیازی جدید در شخص به وجود می آید یک « گشتالت» در او شکل می گیرد. اگر آن نیاز برآورده شود، از بین رفتن آن گشتالت خاص ممکن می شود و گشتالت های دیگری می توانند به وجود آیند. این فرایند در گشتالت درمانی یک مفهوم اساسی است. به گشتالت های ناتمام« موقعیت های کامل نشده» گفته می شود.

پرز(1969) می نویسد هدف از شیوه درمانی او کمک به افراد است تا بتوانند رشد یابند، یعنی بتوانند به بالندگی برسند، کنترل زندگی خویش را به دست گیرند و خود مسئول خویشتن شوند. هدف اصلی در گشتالت درمانی آگاهی عمیق و ریشه دار در شخص است تا احساس یک زندگی تمام عیار در اینجا و در لحظه کنونی در او پدید آید. هدف های دیگر در گشتالت درمانی عبارتنداز: آموزش به افراد برای مسئولیت پذیری و کمک به دستیابی به یکپارچگی شخصی. اینها همان هدف هایی هستند که در اکثر نظام های مشاوره عنوان می شوند.

هدف از یکپارچگی شخصیت کمک به فرد است تا به عنوان یک شخص، به کلیتی نظام یافته در وجود خویش که بین حالت درونی و رفتارش هماهنگی است، وقوف یابد تا از این طریق کمترین انرژی در نظام وجودی او تلف شود. چنین یکپارچگی شخصیت به فرد اجازه می دهد تا تمام توجه و انرژی خود را برای برآورده کردن نیازهای خود به طور صحیح به کار بندد. میزانی که درمانجو آگاهی های خود را افزایش می دهد، مسئولیت اعمال خویش را می پذیرد و با کاستن از وابستگی به محیط به اتکای به خود می رسد مقیاس موفقیت نهایی درمانجو در گشتالت درمانی محسوب می شود.

روش مشاوره

وظیفه مشاور در رویکرد گشتالتی آن است که به درمانجو کمک کند به آگاهی در لحظه« کنونی» دست یابد. مقصود از این آگاهی آن است که درمانجو بتواند در لحظه کنونی به تمرکز قوا برسد، به اکنون توجه داشته باشد و با لحظه کنونی تماس خود را قطع نکند. مشاور در رویکرد گشتالتی همچون درمانگری تعرض کننده عمل می کند که می کوشد مانع از درمانجو برای گریز از آگاهی اش از اینجا و اکنون شود. مشاور پیوسته با کشاندن موضوع به زمان حال و لحظه کنونی، نمی گذارد در گذشته فرو رود( به عقب برگردد) یا به آینده بپرد.

میلر(1989) اشاره می کند که پرز اغلب برای آنکه افراد را متوجه روان رنجوری کند، از نیش و کنایه، شوخ طبعی، نمایش و شوک استفاده می کرد. در نظر پرز، گشتالت درمانی تلاشی بود برای یافتن راه حلی عملی در لحظه کنونی. وظیفه مشاور نیز آن است که به درمانجو کمک کند تا رفتارهای صحیح جدیدی را بیازماید و نه آنکه رفتارهای غیرمفید یا زیانبار گذشته را توضیح و ادامه دهد. دولیور(1991) با انتقاد از تناقضاتی که در فلسفه و شیوه کار پرز وجود دارد، به ویژه در سه رویکرد به روان درمانی (شاستروم، 1965)، این طور نتیجه گیری می کند که هیچیک از هدف های مشاور که میلر ادعا می کند با درمان جویش (گلوریا) محقق نشده است. دولیور ادامه می دهد که شکی نیست میلر و دیگران با این گفته مخالفت می کنند و بحث و گفتگو درباره این فیلم به احتمال زیاد در قرن 21 نیز ادامه خواهد یافت. فریتس پرز چه به طور حضوری و چه در فیلم هیچگاه کسی را به حالت انفعال نمی کشاند؛ او باعث می شد همه فکر کنند و عکس العمل نشان دهند.

برای دیدن لیست تمام مطالب مربوط به این نوشته و فنون مشاوره می توانید اینجا کلیک کنید 

Related posts:

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

* Copy This Password *

* Type Or Paste Password Here *

*