مشاوره متمرکز بر شخص( درمان جومدار):

مشاوره متمرکز بر شخص( درمان جومدار):

کارل راجرز مطرح می کند مشاوره متمرکز بر شخص در کتاب جدل برانگیز خود به نام مشاوره دوران درمانی(1942) پیشنهاد کرده بود که اساس کار درمانگر باید بر ایجاد رابطه ای صمیمی با درمان جو و پاسخگو بودن درمانگر استوار باشد.

راحرز معتقد بود که فقط با ایجاد چنین رابطه ای است که درمانجو احساسات و افکارش را ابراز خواهد کرد. این نوع روان درمانی و  مشاوره که نخستین روان درمانی به کلی امریکایی محسوب می شد. تغییر و تحولی بنیادی در حوزه روان درمانی تا آن زمان بود.

سرشت انسان: کال راجرز با مکتب فکری متمرکز بر شخص( درمان جومدار) خویش، به افراد همچون انسانهایی منطقی، اجتماعی، دارای حرکت روبه جلو و واقع بین نگاه می کرد. او معتقد بود هیجان های منفی و جامعه ستیزانه فقط نتیجه تکانه ها بر اساس ناکام مانده هستند، و این نظر با سلسله مراتب نیازهای مازلو بی ارتباط نیست. برای مثال، رفتار پرخاشگرانه مفرط نسبت به دیگران از ناکام ماندن در ارضای ئیازهای بنیادین خود به محبت و تعلق نتیجه می شود. زمانی که افراد از رفتار تدافعی خود خلاصی می یابند واکنشهایشان مثبت و پیش رونده می شوند. افراد این استعداد را دارند که با ناسازگاری خود با زندگی روبرو شوند، یعنی آن را بروز دهند نه آنکه آن را واپس برانند و آنگاه به شرایط روحی سازگار یافته تری دست یابند. به اعتقاد راجرز، افرارد هر چه به سمت سازگاری روانی پیش بروند، درواقع به سمت شکوفایی قدم نهاده اند. از آنجا که فرد این استعداد را دارد که رفتار خود را تعدیل و کنترل کند، بنابراین مشاوره فقط وسیله ای است برای بکار گرفتن ذخایر و شکوفاکردن توانایی های بالقوه فرد. افراد از طریق درمان بیرونی( مراجعه به مشاور) می آموزند که چگونه از درون به روان درمانی خویش بپردازند.

بطور خلاصه یک مشاور که رویکرد متمرکز بر شخص را پذیرفته، معتقد است که افراد: برای خود از ارزش و شرافت برخوردارند و بنابراین قابل احترام اند.

دارای استعداد و حق اداره خود هستند و اگر زمینه ای مهیا برایشان وجود داشته باشد از قوه تشخیص و قضاوتی خردمندانه برخودارند.

قادرند ارزشهای مورد نظر خویش را انتخاب کنند.

می توانند بیاموزند چگونه از مسئولیت بطور خلاقانه و سازند ه ای استفاده کنند.

این استعداد را دارند که خود احساسات، افکار و رفتارشان را مورد وارسی قرار دهند. بالقوه قادرند دست به اصلاحات سازنده ای در خود بزنند و با رشد شخصی به سمت یک زندگی تمام عیار و رضایت بخش( خودشکوفایی) حرکت کنند.

شاید بتوان دیگاه راجرز را در باره سرشت انسان را نقل گفته ای از خود او بهتر توصیف کرد. یکی از لذتبخش ترین تجربه های من آن است که در نظر من درک تمام عیار یک فرد درست به آن می ماند که شما غروب خورشید را درک کنید.

وقتی من به غروب خورشید نگاه می کنم….. هیچگاه به خود نمی گویم:« چه خوب بود اگر گوشه سمت راست آن کمی منبسط تر می شد و انتهاب آن اندکی ارغوانی به نظر می رسید. یا می شد رنگ تیره آن کمی صورتی تر جلوه می کرد…..»

من هیچگاه نمی کوشم غروب خورشید را تحت اختیار خود درآورم. به همان شکوهی که قرص خورشید به نظر می آید آن را تماشا می کنم.(1994 ص189)

نظریه مشاوره راجرز:

راجرز 1992  در  تجدید نظری بر مقاله معروف خود که در سال 1957 به چاپ رسید این سئوال را مطرح کر د:« آیا این امکان وجود دارد که براساس معیارهایی کاملاً مشخص و قابل اندازه گیری دقیقاً گفت برای تغیر شخصیت به چه  چیزی نیاز داریم؟ او با پذیرفتن سئوالی که رفتار گرایان در اعتراض خود به آن توسل می جویند، با معیارهایی توصیفی به پاسخگویی به این سؤال پرداخت. شش شرطی که راجرز برای تغییر شخصیت مطرح می کند و در قسمت زیر ارائه شده است، شرط اساسی در مشاوره متمرکز بر شخص هستند.

1- دو شخص در تماس و ارتباطی روانی با هم قرار دارند.

2- درمان جو در موضعی ناسازگار قرار دارد.

3- درمانگر در موضعی کاملاً سازگار قرار دارد و در رابطه ای که با درمان جوی خود برقرار می کند، کاملاً درگیر می شود.

4- درمانگر تلقی مثبت و بی قید و شرطی از درمان جو دارد.

5- درمانگر از روی همدلی می کوشد چهارچوب داوری درمان جو را درک کند.

6- توجه همدلانه و مثبتی بین درمانگر و درمان جو برقرار و رد و بدل می شود.

راجرز معتقد بود هر یک از این شرط ها برای ایجاد زمینه و فرصت لازم برای تغییر شخصیت ضروری است. شرط ششم که اساس اعتماد بین مشاور و درمان جو را تشکیل می دهد، به ویژه برای فرایند درمان ضروری و حیاتی است. ما با راجرز در این نکته موافقیم که این شش شرط، که ضرورتاً به شیوه مشاوره متمرکز بر شخص محدود و منحصر نمی شوند، می توانند شالوده ای محکم برای بیشتر روشهای مشاوره معیار با کودکان و بزرگسالان باشند.

راجرز در آغاز، شیوه خود برای مشاوره و درمان افراد را درمان بی رهنمود نامید؛ زیرا نقش درمانگر بیشتر آن بود که درمان جو را تشویق کند و به صحبتهای او گوش دهد. بعدها او اصطلاح مشاوره متمرکز بر درمان جو را به کار برد؛ زیرا معتقد بود درمان جو برای رشد و بالندگی خود تمام مسئولیت را به عهده دارد. سرانجام نیز اصطلاح مشاوره متمرکز بر شخص را ترجیح داد؛ زیرا به نظر او فرایند مشاوره می تواند به همه افراد و کل بشر کمک کند.

براساس دیدگاهی که راجرز درباره سرشت انسان مطرح می کند، اگر مشاور بتواند در جلسات گفتگو و مصاحبه با درمان جویان فضایی گرم و صمیمی و پذیرا به وجود آورد، آنان نیز آن قدر به او اعتماد می کنند که اندیشه ها و مسائل یا مشکلات زندگی شان را با او در میان بگذارند. وقتی مشاور دست به قضاوت نمی زند، درمان جویان آزادانه و بی واهمه احساسات، افکار و رفتارهایشان را، همان طور که با رشد شخصی، پیشرفت و سازگاری شان ارتباط می یابد، مورد مداقه قرار می دهند. چنین وارسی ها و کاویدن هایی به نوبه خود به تصمیم سازی و رفتارهای خلاقانه مؤثرتری می انجامند. راجرز(1951) معتقد بود مشاور باید از این منظر به افراد بنگرد که آنان فی نفسه قادرند به طرزی مؤثر به همه جنبه هایی از زندگی خود، که در حیطه خودآگاهی آنان قرار می گیرد، توجه نشان دهند و آنها را اصلاح کنند. رشد و گسترش آگاهی درمان جو زمانی اتفاق می افتد که جو حاکم بر محیط مشاوره براساس معیارهایی باشد که راجرز ذکر می کند؛ یعنی درمان جو تشخیص دهد مشاور او به عنوان فردی کارآمد که قادر است زندگی خود را اداره و هدایت کند، می نگرد.

در مشاوره متمرکز بر شخص، در وهله نخست به سازماندهی و کارکرد خود پرداخته می شود. مشاور همچون آیینه ای عمل می کند که بدون هرگونه جهت گیری ذهنی و برخوردی عاطفی در پرتو صمیمیت گرمی و اعتمادی که در رابطه اش با درمان جو ایجاد شده است. جهان درون شخص را به او نشان می دهد. این تصویرسازی، درمان جو را قادر می سارد تا درباره افکار و احساساتش قضاوت یا داوری کند وبتدریج تأثیرات آن را بر رفتارش تشخیص دهد. در آخر درمان جو خواهد توانست افکار و احساسات و رفتارهایش را دوباره سازمان دهد و با انسجام و همآهنگی بیشتری عمل کند.

الگوی راجرز برای کمکم به درمان جو براساس نظر خارکف(1973) دارای سه مرحله کلی است. که درمان جو باید آن مراحل را بگذراند. در مرحله نخست یعنی مرحله خودکاوی فرد تشویق می شود تا بررسی کند در زندگی دقیقاً در کجا قرار دارد. فرد در و جود خودش دست به جستجو می زند و درباره وضعیت خود در لحظه کنونی از خویش سئوال می کند. در مرحله دوم فرد بتدریج در می یابد بین جایگاهی که او در حال حاضر در زندگی دارد و جایگاهی که دوست دارد داشته باشد رابطه ای وجود دارد. بعبارت دیگر درمانجو از نوعی کشف در خودکاموی به درک و دریافت از خود می رسد. مرحله سوم مستلزم عمل است. عمل باید هدفمند باشد،درمانجو براساس برنامه یا طرحی دست به عمل می زند تا به جایگاهی که دوست دارد در زندگی داشته باشد برسد تنها استثنایی که در ترتیب منطقی این سه مرحله ممکن است وجود داشته باشد وقتی است که مشاور میخواهد با کودکان کار کند؛ پیشرفت کودکان در طی این مراحل در صورتی که بدنبال عمل درک و پس از آن خودکاوی انجام گیرد ممکن است برایشان معنادارتر باشد. برای کودکان مسئله گشایی وقتی ساده تر است که حرکت مرحله ای عینی به مرحله ای  انتزاعغی صورت گیرد؛ در الگوی راجرز، خودکاوی انتزاعی ترین بخش فرآیندی است که او به تصویر می کشد.

مشاوره متمرکز بر شخص را می توان از دو بعد مورد توجه قرار داد؛ بعد پدیرابودن و زمینه سازی که عبارت است از توجه نشان دادن، مشاهده کردن و گوش فرادادن؛ و دیگری بعد ابتکار عمل نشان دادن که عبارت است از شروع کردن، فردی کردن و پاسخ دادن. مشاور باید جریان مشاوره را تحت کنترل خود داشته باشد و بکوشد در ایجاد فضایی صمیمی و غیرتهدید کننده که برای ادامه جریان مشاوره حیاتی و مهم است،« استادانه» عمل کند. همدلی، احترام، گرمی، عینی گرایی، صداقت و بی پردگی همگی تغییر در رفتار درمان جو را تسهیل می  کنند. این فرآیند وقتی بهتر نتیجه می دهد که مشاور اجازه دهد درمانجو گفتگو را هدایت کند و همین کار، خود می تواند اولین گام در آموزش به درمان جو باشد که چگونه زندگی خویش را اداره کند و جهت دهد درمان جو در جای خود بهترین خبره و متخصصی است که وظیفه او آشناکردن مشاور با موقعیت زندگی خویش است. همین نیز به درمان جو چیزهای بیشتری درباره خودش می آموزد؛ زیرا آموزش نیز به یادگیری خود معلم  کمک می کند. شاید همین عامل یکی از دلایل عمده ای است که باعث شده درمان متمرکز بر شخص تا این حد به درمان عده زیادی کمک می کند.

هدف اصلی، درمان متمرکز بر شخص کمک به افراد است تا مستقل تر، خود انگیخته تر و دارای اعتماد به نفس بیشتری شوند( راجرز، 1969) هر چه افراد از آنچه در درونشان می گذرد آگاه تر می شوند، کمتر از آنچه در آنان می گذررد ترس و واهمه به دل راه می دهند و یا در برابر احساسات درونی شان حالت تدافعی می گیرند. آنان می آموزند که ارزش های موردنظر خویش را بپذیرند و به قضاوت و داوری خود اعتماد داشته باشند، نه آنکه با ارزشهای موردنظر دیگران زندگی کنند. در درمان متمرکز بر شخص این انتظارات وجود دارد: بحث و تبادل نظر درباره طرح ها و برنامه ها، اقدامات رفتاری که باید صورت داد و نتایج این اقدامات، تغییر رفتارهای نپخته و نسنجیده به رفتارهای پخته و سنجیده کاستن از رفتارهای دفاعی فعلی تحمل بیشتر در برابر ناکامی؛ و کوشش برای انجام بهتر و وظایف زندگی.

هدف نهایی در درمان متمرکز بر شخص آن است که فردی که آموخته است چگونه آزاد باشد حداکثر توانایی های خود را بکار گیرد به گفته راجرز« اگر بنا داریم فرهنگ متمدن ما به بقای خود ادامه دهد و اگر قرار است افراد جامعه مان گلیم خویش را از آب به در برند. هدف اساسی در تعلیم و تربیت باید آن باشد که بیاموزند آزاد باشند»(1969 ، ص 12) افرادی که آزادبودن را آموخته اند قادرند با مشکلات زندگی مواجه شوند و از عهده آنها برآیند؛ چنین افرادی در انتخاب راهشان به خود اطمینان دارند و می توانند بر احساسات خود فایق آیند بدون آنکه آنها را بر دیگران تحمیل کنند. این افراد با توجه به شرافت، منزلت و اعتباری که برای خود تصور می کنند، برای خود ارزش زیادی قایل هستند.

برای دیدن لیست تمام مطالب مربوط به این نوشته و فنون مشاوره می توانید اینجا کلیک کنید 

Related posts:

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

Want to join the discussion?
Feel free to contribute!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *